پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡اولی مهمانی پرنیا کوچولو توسط آقاجون ومامان جونش♡♡♡

سلام دوست جونیا امروز قرار مامان جونی من رو به خونشون پا گشا کنه خیلی دوست دارم ببینم خونشون چه شکلیه بالاخره صبح زود با مامانی رفتیم اونجا و خلاصه تو طول روز خیلی خوش گذشت آخه من طبق معمول خواب بودم شب هم آقاجون ومادر و عمو سعید وزن عمو لیلا و عمه و شوهرش و رضا وسینا وهستی و بابایی اومدند اونجا ومن هم بازم خواب بودم ....مامان جون هم بهم یه زنجیر با پلاک پروانه بهم داد. ...
28 آبان 1392

♡♡♡ورود عسل خانم به کلبه ی عشق♡♡♡

صبح روز 90.10.26خانم دکتر ساعت 12 من وعسلم رو مرخص کرد من ومادرم که شب قبلش به خاطر پرنیا کوچولو خوابمون نبرده بود منتظر همسرم بودیم که برای بردنمون به خونه به بیمارستان بیاد،بابایی هم برای آمدن عسل خانم به خونه شب قبلش کلی زحمت کشیده بود وخونه رو مرتب کرده بود و حسابی خسته شده بود. بالاخره به خونه اومدیم اما برخلاف همیشه که دخترم در وجودم بود اینبار تو بغلم خوابیده بود تو خونه هم که همه منتظر ما بودند والبته بیشتر منتظر پرنیا کوچولو.                                    ...
27 آبان 1392

♡♡♡بعداز ظهر بهاری♡♡♡

یک روز بعدازظهر بود روزی که برای اولین بار تصویرتو توی سونو گرافی دیدم روتا آخر عمر از یاد نمی برم..لوبیا کوچولویی که قلب داشت..صدای ضربان قلبت شد قشنگترین صدای زندگیم...بار دوم که رفتیم سونوگرافی وواسمون دست تکون دادی و مارو عاشق خودت کردی.و90.5.31بود که برای اولین بار با یه لگد کوچولو اعلام حضور کردی ،از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد ...خدایا این منم که دارم قدم به قدم به مادر بودن نزدیک می شم ... وچقدر زود گذشت روزهای انتظارو من صاحب یه فرشته کوچولوی ناز شدم... ...
27 آبان 1392

♡♡♡آسمان مال من است♡♡♡

  وقتی پاهای کوچک ومعصومت را از آخرین پله ی نردبان آسمان بر روی زمین گذاشتی،نه می دانستی هستی چیست نه زندگی کردن آموخته بودی ومن تنها ایستاده بودم وچشمهای معصومت را می نگریستم که برای دیدن بسیاری از چیزها بی تابی می کرد،اندکی قبل از سپیده ی صبح درهای بسته ی جایی که تو برای اولین بار حیات را هدیه گرفتی ایستاده بودم و خدا را می دیدم که پای کوچکت را درون پارچه ی سفیدی می کشید وبه آغوش غزاله ی خوب زندگی ام می سپرد وآرام در گوش تو چیزی نجوا می کرد که تنها تو می فهمیدی چیست...وهمه ی ما ایستاده بودیم تا آرامش را به قلب مضطربت که ابتدای تپیدن را در زمین شروع کرده بود هدیه کنیم.وقتی جسم کوچکت را درون دست های به تازگی بزرگ شده ی خودم گرفتم...
27 آبان 1392

♡♡♡1390.10.25♡♡♡

             چه شیرین بود روزی که خدا تو را از بین فرشته انتخاب کرد وچه شیرین تر شد زندگیمان زمانی که تو را در آغوش گرفتم ،منت برسر تقویم گذاشتی وسال 90 را سرافراز کردی ،زمستان را خجالت زده ودی را سربلند وعدد25 را تا ابد شرمنده ی خودت کردی. روز تولدت با شکوه ترین روز هستی است روزی که آفریدگار تو را به ما هدیه داد. وبالاخره دخمل شیطونم در ساعت 8:40 دقیقه صبح روز 90.10.25باکمک دکتر زهره جرجانی چشمان زیبایش را به این دنیا گشود. ...
27 آبان 1392